تبليغاتX
..........
 

 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوترو من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كردو من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم

تمام آرزوهايم زماني سبز ميگرددكه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

 

 


 

بچه ها شوخی شوخی به گنجشك ها سنگ می زنن گنجشك ها جدی جدی می میرن
آدما شوخی شوخی به هم زبون می زنن و دل ها جدی جدی می شكنن
تو شوخی شوخی به من لبخند زدی و من جدی جدی عاشقت شدم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:30  توسط | 

همسفر عاشق
 
تو همانی هستی که من میخواستم....
 
تو همانی که سالها در انتظار او نشسته بودم....
 
همانی هستی که آرزویش را داشتم ، همان همسفر یکرنگ و عاشق!
 
در این راه پر فراز زندگی تنها با تو می توانم  به سلامت و سربلندی به پایان جاده  برسم!

همسفرم باش ، عشقم باش ، دوستم داشته باش ، تا من نیز در این راه دشوار
 
 حافظ آن قلب عاشق تو باشم ای عشق من .....
 
راه زندگی ، راه پر پیچ و خمی است ، در این راه دستهایم را هیچگاه رها نکن
 
 و تا پایان راه با صداقت و یکرنگی با من باش....
 
اینک که اسیر قلب مهربان تو شده ام دیگر راهی برای بازگشت نمی بینم ، من دیوانه
 
 آن قلب مهربانت شده ام ای هم نفس من....
 
تو همان خونی هستی که در رگهای من جاریست ، تو نباشی خونی دیگر به قلب
 
من نخواهد رسید و دیگر امیدی برای زندگی نخواهم داشت ای عشق من ....
 
تو همان قله خوشبختی هستی که برای رسیدن به آن خودم را به آب و آتش خواهم زد...
 
این قلب من بی ارزش است ، جانم را فدای آن عشق پاکت خواهم کرد عزیزم....
 
ای همسفرم ، میدانم تو لیاقت این قلب عاشق مرا داری ، و دیگر تو آن را بازیچه
 
 خودت قرار نخواهی داد ، با افتخار دستانت را میگیرم و با دلی
 
 پر غرور عاشق تو می مانم .....
 
همیشه در جستجوی تو بوده ام و اینک که تو را به سختی به دست آورده ام
 
مطمئن باش تو را به آسانی نیز از دست نخواهم داد....
 
بدون تو این زندگی برای من جای ماندن نیست ، بدون تو نفس کشیدن
 
 محال است ای هم نفسم! بدون تو کلام عشق برای من خیالی است....
 
بدون تو این زندگی برایم سیلابی است که هر لحظه ممکن است
 
 مرا به خود به باتلاق غم و غصه بکشاند!
 
اینک میخواهم به تو بگویم همان کلامی که مدتها بود به زبان نیاورده بودم ، همان
 
 کلام عاشقانه ، با چشمانی خیس ،  دلی عاشق ، اگر باور داشته
 
باشی ! دوستت دارم....
 
دوستت دارم عزیزم چون تو لایق این دوست داشتنی !
 
اگر میگویم دوستت دارم ، از اعماق قلب عاشقم ، با یکرنگی
 
 و با فریاد میگویم تا همه عاشقان بفهمند که چقدر دوستت دارم...
 
اسیرم برای همیشه و تا ابد ، تو نیز اسیرم باش  ،مثل من ، برای همیشه و تا ابد!
 
هم نفسم باش ، همسفرم باش ، دوستم داشته باش ، زیرا من با همین
 
 دوست داشتن تو زنده خواهم بود....
 
با اینکه از پایان می ترسیدم ، اما با تو آغاز کردم و دیگر به پایان نمی اندیشم!
 
من به آن لحظه ای می اندیشم که به تو رسیده ام و در سرزمین عشاق
 
 دستان تو را بالا آورده ام و با فریاد میگویم که :: دوستت دارم !
 
میخواهم از همه عاشقان عاشقتر باشم و از مجنون قصه ها دیوانه تر!
 
چه بگویم از تو که هر چه بگویم باز کم گفته ام!
 
سکوت میکنم تا صدای مهربان و آن حرفهای عاشقانه ات را بشنوم!
 
آری تو همانی که من میخواستم ، تو همانی که مدتها در پی او بوده ام!
 
دوستت دارم ای عشق من .... بیشتر از همه کس و همه چیز!

 

 

سلام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:57  توسط | 

 

چند صباحیست که قلب کوچکم آرام و قرار ندارد...

آری عشق تو آرام و قرار را از این دل کوچک گرفته است...

دلی که روزها در خلوت تنهایی خویش ترانه بی کس بودن را زمزمه میکرد ، امروز ترانه با تو بودن را میخواند...

نمیدانم با دلم چه کردی که این چنین بی قرارت گشته است...

نمیدانم کدامین نگاهت شعله های سوزان عشق و محبت را در رگ و روحم افروخته و قلب گوشه گیر و خاک گرفته ام را به اتشفشانی بدل ساخته است که شب و روز به عشق تو میسوزد...

این قلب کوچک تو را دوست میدارد بدون آنکه بداند تو هم او را دوست میداری ؟؟؟

این دل در همه حال تو را میخواند بدون انکه بداند تو لحظه ای ان را میخواهی ؟؟؟

این دل چه تو خواهی و چه نخواهی اسیر عشقت شده است و تو را میخواند پس برخیز و دست این تنهای شب زده را بگیر که اگر نیایی این دل تا لحظه مرگ سرود تنهایی و عشق تو را نجوا میکند...

 

 

عشق

 

 

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:37  توسط | 

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات؟

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات؟

شب که مياد يواش يواش با چشمک ستاره هاش...

اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات؟...

تو که نگفتی دوسم داری...

اجازه هست بيای پيشم يکم بگم دوست دارم؟...

بارون بشم دل ببارم بريم باهم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی


بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم؟...

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال منی؟...

خيال کنم دل منو با رفتنت نميشکنی؟


اجازه هست خيال کنم بازم ميای ميبينمت؟؟؟

 

 

بازم عشق

 

 

بـــه خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم، گفت: دستانش گرمای مرا دارند.

به آسمان گفتم: پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت سبزی زندگی اش را خواستم، گفت زندگی ات سبزتر از اوست.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت: قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز......

این....بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم البتــه اگر لایقش بــدانی...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:19  توسط | 

 

 

دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهي!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!

دوستت دارم ، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ، همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند ، همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شودوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهي!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!

دوستت دارم ، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ، همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند ، همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود ، همچو اواخر زمستان كه شكوفه هاي بهاري باز مي شوند !

دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود

بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!

دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!

دوستت دارم همچو باران ! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي شويد !

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگي مني ، و لياقت اين دوست داشتن را داري!

دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!

دوستت دارم ، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!

دوستت دارم چون از زندگي ودنيا گذشته اي تا با من بماني !

دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!

د و گل مي شود ، همچو اواخر زمستان كه شكوفه هاي بهاري باز مي شوند !

دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود

بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!

دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!

دوستت دارم همچو باران ! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي شويد !

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگي مني ، و لياقت اين دوست داشتن را داري!

دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!

دوستت دارم ، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!

دوستت دارم چون از زندگي ودنيا گذشته اي تا با من بماني !

دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:39  توسط | 

يه وقتهايی که بهش ميگن وقتهای باهم بودن ، دوست داری به ساعت نگاه کنی و ببينی عقربه هاش حرکت نمی کنه.......

دوست نداری احساس کنی ساعتت خرابه ........دوست داری تمام ساعتها متوقف شده باشه و زمان نگذره ............

دوست داری تو همون لحظه باقی بمونی......دوست داری دستش تو دستت باشه ، همين که گرماشو حس کنی برات کافيه......

دوست داری  فقط نگاش کنی ، همين که احساس کنی  عاشقته و اينو از چشماش بخونی برات لذته.......

دوست داری سرتو بزاری رو شونه هاش و آرامش بگيری ، و همين که احساس کنی اون شونه ها امن ترين جای دنياس برات کافيه......

دوست داری اونقدر بهش نزديک باشی که هيچکس نتونه جداتون کنه و همين که گرمای نفسهاشو رو صورتت احساس می کنی دلت قرص ميشه........

دوست داری فرياد بزنی ......... دوستت دارم ............

اما صدات در نمياد.....شايد خجالت می کشی.........و شايد نمی خوای سکوتوبشکنی ....... 

و شايد با خودت ميگی گفتن نمی خواد اون که می دونه من عاشقشم...........

 

 

 

 

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن به پای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ای کاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

وای کاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

برای تو می تپد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 16:1  توسط | 
بنویسم عشق من سلام

اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رو بذارم پای طاقچه آرزوها پشت صندوقچه یادگاریای دوران کودکی ، خیالت راحت می شه ؟

اگه میشه پس عشق من سلام .

ملکه نازنازی باغ قشنگ یاسای سفید ،پری آسمونای دور بالای ایوون ، یکی یه دونه مروارید همیشه براق گوش ماهی پای گلدون ، من کی رو ببینم باورت می شه ؟

به کی بگم تو عشق منی که حرفشو نوش جان کنی ؟

من چه کنم که نمی تونم ببینم تو خیال داری با یکی ، دو کلمه حرف بزنی یعنی من از مجنونم بد ترم ؟

مجنون واسه لیلی قاصدی فرستاد اما من چی ، من نمی خوام سلاممو کسی به تو برسونه ، فدای او چشمای روشن مثل کهکشونت که امروز هنوز صدامو نشنیده ازم پرسیدی چته؟ یادته چی گفتی ؟

گفتی باز دو قطره بارون نریخته سیمای نازک ارتباطت ریخت بهم ؟

فکر کردی من اونجا نبودم ؟

نه عزیزم تو اونجا بودی ، نه اونجا ، هر جا من بودم تو هم بودی .

چرا گفتی به قدر کافی ثابت کردم که عاشقم ، من که هنوز اولشم ، می خوای بگی برو ، ببین این راهش نیست تازه اگه باشه من نمی تونم.

من که چشم دیدین اون آدمایی که یه ذره دوست دارن هم ندارم ، من که ساعتای استراحت و تفریحت تاتموم بشه هزار بار تموم میشم ، منی که وقتی می خوام از خونه برم بیرون هزار بار گونه های ماه خاطره تو رو با احترام می بوسم چه جوری میتونم برم ؟

برم عاقل شم مثل تو بشم خوبه ؟

خلاصه که حسابی رو اسم همه خط گشیدی ، رو تموم شماره های جدول دلم ، عمودی ، افقی ، اون خونه سیاها ، اون حرفای جا افتاده ، اون خطای وسط به خدا همش تویی ، آخه من از دست تو چکار کنم ؟

قول می دم اگه اونی که می خوای نیستم یادم بدی زود یاد می گیرم ، همونی می شم که میخوای ، مث حال و هوای آسمون یه وقت نم نم ، یه وقت رعد و برق ، یه وقت تگرگ ، گاهی هم آفتاب ، بستگی به چشای تو داره ، اینجوری خوبه ؟

اون وقت ممکنه دوسم داشته باشی اگه نمی تونی دوسم داشته باشی ام لااقل یه قول بهم بده ، بیشتر از این از چشات نیفتم ، چون بی تو می میرم .......

 

 

 

 

 

دوباره در خیال تو قصه هام نیمه تموم مونده ... دیگه یادت تو شبهای

بی ستاره تنهام نمی ذاره ...دوباره یاد چشمات گونه هامو تر کرده

دوباره یاد عشقت بی خوابم کرده ...دوباره دوبیتی هام بی صدا شدن

دوباره ستاره های آسمون از دوری تو بی فروغ شدن ...

دیگه بی تو خواب به چشمام نمی یاد ... دیگه دنیا رو با عاشقای

سینه چاکش نمی خوام ... حالا که نیستی بدون... هر جا که باشی ...

تویی اون تک ستاره شبهای تنهایی من ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:47  توسط |